شمارهٔ ۱۹ - لسان حال المظلومه زینب الکبری علیها السلام
م محمدحسین غروی اصفهانی
0
Altın Yaprak
ای نازنین برادر شد نوبت جدایی
یا روز بینوایی
بهر وداع خواهر دستی نمی گشایی
لطفی نمی نمایی
ای شاه اوج هستی از چیست دیده بستی
هنگام سرپرستی
از ما چرا گسستی غافل چرا زمایی
پیوسته با کجایی
یک کاروان اسیریم چون مرغ پر شکسته
در بند خصم بسته
زین غم چرا نمیریم ناموس کبریایی
چون پرده ختایی
ما را حجاب عصمت گردون دون دریده
معجز ز سر کشیده
ما را نگشته قسمت جز خون دل دوایی
جز درد دل دوایی
پرده ده کرده دوران
ران
بیداد خصم ما را داده سخن سرایی
در بزم بی حیایی
اطفال
زین آتش فروزان
چون بچۀ کبوتر کی باشدش رهایی
از کرکس دغایی
بیمار و حلقۀ غل وانگه شتر سواری
بی محمل و عماری
کی باشدش تحمل زینگونه ماجرایی
از حد برون جفایی
گر رفتم از بر تو معذورم ای برادر
مقهورم ای برادر
حاشا ز خواهر تو آیین بیوفایی
یا ترک آشنایی
گر غایب از حضورم در دام غم گرفتار
لیکن سر تو سالار
یک نیزه از تو دوریم لیکن نه دست و پایی
نه فرصت نوایی
چون لاله داغداریم چون شمع اشکریزان
ای شاهد عزیزان
هر یک دو صد هزاریم در شور و غم فزایی
در سوز غصه زایی
ساز غم تو کم نیست لیکن مجال دم نیست
زین بیشتر ستم نیست
در سینۀ حرم نیست جز آه جان گزایی
جز اشک بیصدایی
کشتی شکستگانیم در موج لجۀ غم
یا در شکنجۀ غم
یکدسته خسته جانیم ما را تو نا خدایی
زین غم بده رهایی
راه دراز در پیش و ز چاره دست کوتاه
نه خیمه و نه خرگاه
یکحلقه زار و دلریش نه برک و نه نوایی
نه جز خرابه جایی
امروز روز یاری است از بانوان بیکس
از کودکان نورس
هنگام غمگساری است گاه گره گشایی
یا منتهی رجایی
با یک سپاه دشمن با صد بلا دچارم
ناچار خوار و زارم
یا رب مباد چون من آواره مبتلایی
بیچاره مبتلایی
ز آغاز شد شرانجام ما را اسیری شام
صبح امید شد شام
ما را نداده ایام جز ناسزا سزایی
جز محنت و بلایی
دردا که با دل ریش سر گرد راه شامیم
رسوای خاص و عامیم
ما از پس و تو از پیش ما را تو رهنمایی
یا قبلۀ دعایی
ای آنکه بر سر نی دمساز راه عشقی
در کوفه یا دمشقی
چون نالۀ نی از پی نبود مرا جدایی
از چون تو دلربایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş