شمارهٔ ۵۲۶
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
مدعی در مجلسم جا می دهد پهلوی تو
تا شود آگاه اگر ناگاه بینم روی تو
از خطایی گه گهم بنواز در پهلوی خویش
تا به تقریب سخن چشم افکنم بر روی تو
نیست رویت در مقابل لیک می گوید به من
صد سخن هر جنبشی از گوشه ابروی تو
غیر نگذارد که گردم با سگانت آشنا
تا شوم رسوا اگر گردم به گرد کوی تو
باد را نگذارد از تدبیر در کویت رقیب
تا نیارد سوی من روز جدایی بوی تو
راز چون گویی به کس رشگم کند کز شرح آن
بی زبان با من بگوید نرگس جادوی تو
بر سخن دارند گوش اصحاب و دارد محتشم
چشم در وقت سخن بر چشم مضمون گوی تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş