شمارهٔ ۵۲۶
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
جز دهانش نیست در هر دو جهان مقصود من
کی به کام من شود مقصود ناموجود من
چون شدی دامن کشان باری زمینش گشتمی
تا به دامن پاک کردی روی گردآلود من
هم به نوعی شاد گشتی گر نفرسودی ز غم
این دل پر درد بی سامان غم فرسود من
در عدم آسوده بودم این زمان از بود خویش
رنج دارم کاشکی هرگز نبودی بود من
در سر سودای زلفش عمرها کردم زیان
گر ندامت می خورم اکنون ندارد سود من
چند خواهی سوختن در آتش هجرم چو عود
عاقبت روزی بگیرد دامنت را دود من
گفت ناصر جان بده بوسی ستان خوش دولتی ست
گر به جانی می برآید از لبش مقصود من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş