شمارهٔ ۷۷
م محتشم کاشانی
0
Altın Yaprak
بر درت کانجا سیاست مانع از داد من است
آن که بی زنجیر در بند است فریاد من است
آن که می گردد مدام از دور باش خشم و کین
دور دور از بارگاه خاطرت یاد من است
ای خوش آن مشکل که چون خسرو نداند حل آن
طبع شیرین بشکفد کاین کار فرهاد من است
دادن از روی زمین خاک بنی آدم به باد
کمترین بازیچه طفل پریزاد من است
در جهان خاکی که هرگز ترنگردد جز با اشک
گر نشان جویند ازان خاک غم آباد من است
آن که پای مرغ دل می بندد از روی هوا
طبع سحرانگیز وحشی بند صیاد من است
انس آن بد الفت پیمان گسل با محتشم
همچو پیوند طرب با جان ناشاد من است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş