شمارهٔ ۱۰۲
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
پایی به پای دشت نوردم نمی رسد
گردی به گرد بادیه گردم نمی رسد
حال مرا شنید و نپردازدم به حال
دردم به او رسید و به دردم نمی رسد
داند مریض خویشم و آسوده خواندم
من در گمان اینکه به دردم نمی رسد
باد خزان گلشن خویشم جدا ز تو
آفت به باغی از دم سردم نمی رسد
خون گریم از غم تو و داغم که هیچ رنگ
از اشک سرخ بر رخ زردم نمی رسد
مشتاق درد نامه عشاق خوانده ام
افسانه ای به قصه دردم نمی رسد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş