شمارهٔ ۲۰۱
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
از اشک و آه دایم در عشق آن پریوش
چشم و دلیست ما را لبریز آب و آتش
از دوری تو مار را روز و شب ای پریوش
خالیست بس پریشان خوابیست بس مشوش
دارم دلی و جانی در عشقت ای پریوش
چون زلفت این پریشان چون حالم آن مشوش
رنگ حنا به بینید بر دست آن پریوش
این همچو نقره خام آن چون طلای بیغش
تن داده ام به آزار زامید آنکه یکبار
بخشاید آن جفاکار بر حال این جفاکش
بهر شکار خوبان آهی بدل ندارم
پرصید دست و ما را خالی ز تیر ترکش
گر بی تو عیش خواهم جامم مباد هرگز
خالی ز خون ناب و پر از شراب بیغش
آنروی خوی فشان بین کز آب و تابش افتاد
در خانمان من سیل در خرمن من آتش
کو جریتی که مشتاق او را شوم عنان گیر
آن شهسوار گیرم شد بر سر عنان کش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş