شمارهٔ ۲۸۳
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
بهر پرسیدنم ای مایه ناز آمده ای
بنده ات من که عجب بنده نواز آمده ای
تا به گنجشک دل ما چه رسد آه که تو
مژه گیرنده تر از چنگل باز آمده ای
سرو من اینقدر این سرکشی و ناز چرا
گر به دلجویی ارباب نیاز آمده ای
چه به جا از من غارت زده مانده است که تو
رفته و دین و دلم برده و باز آمده ای
چه غم از عجز و نیاز منت ای سرو روان
که ز سر تا به قدم عشوه و ناز آمده ای
آشکارا نشود چون ز دلم سر غمت
که درین خانه به جاسوسی راز آمده ای
نرسد آفت گلچین به تو ای گلبن ناز
که ز خوبی همه برگ و همه ساز آمده ای
بیندت گر به برم غیر به خون چون نتپد
که عجب خصم کش و دوست نواز آمده ای
زآتش عشق سزد لاف خلوصت مشتاق
تو که در بوته محنت به گداز آمده ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş