شمارهٔ ۲۸۸
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
گو در ره عشقم نرسد راهنمایی
کافتاده ام و نیست مرا قوت پایی
پی برگ تراز گلبن خشگیم درین باغ
هیهات که مرغی رسد از ما بنوایی
ران اشک خود از چشم من افتاده که هرگز
زین قطره گیاهی نکند نشو و نمایی
آسوده بکوی عدمم کز کسی آنجا
نه بیم جفاییست نه امید وفایی
در راه صبا دیده امید مرا بس
گردی که گهی آوردم از کف پایی
تنها نه ز من عشق تو شد فاش که هر دم
سر میزند این آتش سوزنده ز جایی
مستیم و ندانیم درین میکده مشتاق
غیر از زدن دستی و کوبیدن پایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş