شمارهٔ ۴
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
مگر ز آن گل شمیمی هست باد صبحگاهی را
که دارد این نشاط افزایی و اندوه کاهی را
ز دوزخ گو مترسان داغ هجران دیده را زاهد
کز آتش نیست باکی دور از آب افتاده ماهی را
چو ماهر کس نشد گم در ره عشقت چه می داند
غم بی رهبری و محنت گم کرده راهی را
ندانی گر ز حرمان زلال وصل خود حالم
بیا بنگر تپان در خاک این لب تشنه ماهی را
مپرس از صبح و شام کشور بختم که از ظلمت
ز هم نشناسد اینجا کس سفیدی و سیاهی را
تو از ما فارغی کآسوده ساحل چه می داند
چه حال از شورش دریا بود کشتی تباهی را
مگر دریابدم موجی وگرنه دست و پایی کو
که در بحر افکند این بر کنارافتاده ماهی را
نظر چون از رخ مه طلعتان مشتاق بردارم
که می بینم در این آیینه ها نور الهی را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş