شمارهٔ ۷۴
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
زان در کجا توان رفت از بی پناهی ای دوست
با دوستان جفا کن چندانکه خواهی ای دوست
رحمی که از جفایت در لجه محبت
وقتست کشتی ما گردد تباهی ای دوست
دور از زلال وصلت در خاک می تپد دل
چون از جدایی آب لب تشنه ماهی ای دوست
در گلستان عشقت از سرخ و زرد ما را
اشکی ست ارغوانی رنگی ست کاهی ای دوست
ما دادخواه عشق و تو پادشاه حسنی
پیش تو لب چه بندیم از دادخواهی ای دوست
روزیست کز غمت صبح گردد شب حیاتم
روزی که خواهد انداخت داغم سیاهی ای دوست
یک بنده ات چو من نیست کاول بر آستانت
خود بندگی گزیدم بر پادشاهی ای دوست
پیشت به شکوه مشتاق زان لب نمی گشاید
کز جور خویش دانی حالش کماهی ای دوست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş