شمارهٔ ۹۵
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
فلک سرگشته از سودای عشقست
بدور این ساغر از صهبای عشق است
برون از نه فلک آنجا که جایی
از آن برتر نباشد جای عشق است
چه بحر بیکرانست اینکه نه چرخ
حبابی چند از دریای عشق است
برون از شهر بند عقل شهریست
که در هر کوچه اش غوغای عشق است
قبا گردد اگر نه اطلس چرخ
نه بر اندازه بالای عشق است
از آن خاکم بسر ریزد که گردون
غبار دامن صحرای عشق است
درین محفل لبالب جام مشتاق
بود زان می که در مینای عشق است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş