۱۶- حکایت
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
یکی مرد صاحب نظر در بهار
گذر کرد بر دامن کوهسار
سر چشمه ای دید در پای سنگ
به سو گلی رسته یاقوت رنگ
زمانی وطن بر لب چشمه کرد
شنید این سخن گوش آزاد مرد
که می گفت با مرغکی لاله ای
که ماهی بدم چارده ساله ای
دل مهر در تاب از روی من
پریشان شده سنبل از موی من
نبرداشته از جهان کام خویش
نکرده نشاطی در ایام خویش
یکی روز بر مرکب راهوار
برون آمدم بر سبیل شکار
اجل سوی این منزلم ره نمود
پلنگی ز مرکب مرا در ربود
دگر لاله ای گفت در گوشه ای
نهان کرده رخسار در خوشه ای
که آن مرکب راهوارت متم
که در زیر گل یار غارت متم
جوانمرد از آن حال بیهوش گشت
همه عمر بود اندر آن کوه و دشت
چو باید شدن نیک و بد را هلاک
همان به که تو نیک باشی و پاک
زمام دل خود به گیتی مده
منه بار بر جانت از باغ و ده
دل خویش را جای شیطان مکن
نه کافر شدی کعبه ویران مکن
حریم خدا این دل است ای پسر
که بر روی دیوش ببستند در
چنان گرد پاک از حرام و حلال
که بنمایدت طاعت خود وبال
ز بی برگی چون سرو باغی بساز
مکن دست چون برگ سوسن دراز
کله وار شو بر همه تاج سر
مبر بند خود را به کش چون کمر
نشین تازه رو همچو سرو بلند
نه چون گل که دایم بود خیره خند
فشان چون شکوفه درم بی دریغ
مبر دست چون بید هر دم به تیغ
چو از لطف کارت میسر شود
ز قهرت چرا باد در سر شود
نشان باد نخوت به خاک رضا
نشان آتش خشم از آب حیا
ز خاک طمع آب رویت مبر
دنایت مکن نان دونان مخور
تو ای نازنین جان پاکیزه ای
چو موران چه در بند نان ریزه ای
تنت را یکی خانه دان پنج در
تو در وی چو اندر قفس جانور
مخور دانه و بال و پر باز کن
قفس بشکن و عزم پرواز کن
ترا پر همت به جایی برد
که سوزد فرشته گر آنجا پرد
چو خود را ببینی مقام بلند
مبادا ز پندار یابی گزند
که آن ها که در بیشه شیر نرند
ز عجب و ز پندار دامن ترند
تو مردانه در سلک مردان در آی
ز پندار مردی چه سود ای گدای
نشاید به پندار کرد اعتمید
که باید شدن عاقبت نا امید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş