۲۰- حکایت

ن ناصر بخارایی
0 Altın Yaprak
شبی طوطیی ز آشیان بر پرید به مأوای خفاش ناگه رسید همی گفت خفاش اوصاف شب همه شب نمی آرمد از شغب که در روز از ضربت تیغ خور نیابد کسی راحت از خواب و خور ز آفات گیتی کسی خوش بود که خالی از آن تشت آتش بود یکی تیره شمعی است سوزان به روز به شب اخترانند گیتی فروز من اندر شگفتم ز مرغان همه که چون می گدازند به زندان همه تو آن به که با ما مصاحب شوی وزان جمع جهال غایب شوی همی گفت زین سان همه شب فضول ز قلماش او جان طوطی ملول چو سلطان گردون علم برکشید همی گفت طوطی و خوش می پرید که تو طبع کژ داری و چشم کور که از دیو نشناختی روی حور زهی شهربند ملامت شده برون از طریق سلامت شده گرت همچو طوطی بود بال زر به کوری چشم کسان کم نگر اگر هفت سبعت بود بر زبان مزن طعنه بر راهب زندخوان که رشد و ضلالت به حکم خداست تصرف در این کار کردن خطاست چو امکان بود نرم گفتن سخن در اظهار حق تند خویی مکن که هم بر تو لازم بود آن خطا که خسته شوند از تو خلق خدا اگر یافتی فیض انوار عشق ببین پرتوی از نمودار عشق شنیدم که بر روی خاک کره بود کعبه چون مرکز دایره وجودت زمین است محکم اساس دلت کعبه ای اندر او از قیاس گر آن کعبه خاک و گل اغبر است ترا کعبه آیینه انور است پذیرد بلی روشنی عقل و نور شود نیمه دایره همچو خور بدان هر دو روی سیاه و سپید کم و بیش نیک و بد آید پدید دگر چونکه از عشق یابد شعاع شود دابره محو در استماع نبینی که در خانه ذرات مهر نمایند از سایه ای تا به چهر به صحرا که از سایه یک قطره نیست ز انور خورشید یک ذره نیست کسی را که این نور در سر رسد به هر دم سلامی به دلبر رسد دلش واقف عشق بازی شود به گوش نهان ارجعی بشنود جدا گردد از عقل اغیار بین نه صلحی بود با کس او را نه کین چو حیران و مدهوش و شیدا شود ره آمدن باز پیدا شود چو بسته شود چشم عقل از جهان گشاید در دل به گلزار جان تف عشق چون نیر اعظم است وجود تو چون قطره شبنم است به بستان در آمد شبی همچو زاغ بیفتاد شبنم بر اطراف باغ خروس فلک چون بیامد پدید همه دانه ها را به منقار چید زمین گردرآبی است در پای عشق حبابی است گردون ز دریای عشق بیا تا به هم سوی دریا رویم ز احوال او هر دو آگه شویم در آییم در قعر دریا چو در عجایب ببینیم در بحر پر مکان گهر قعر دریا بود تو در سنگ جویی ز سودا بود کسی سر این حال با کس نگفت کس این در یک دانه هرگز نسفت از این راه پنهان کس آگاه نیست کز اینجا برون آمدن راه نیست ندیدی که چون قطره دریا بدید در آمیخت با موج شد ناپدید چو اندر هوا بود صد جوش کرد به دریا در افتاد خاموش کرد به دریا چو پیوست آن مختصر شد از حالت قطرگی بی خبر ندانم ز دریا چه گویم ترا دل نازنین چون بجویم ترا از این راز چون استعارت کنم برون از عیان چون عبارت کنم به رویش نداری مجال نظر در آیینه عکس جمالش نگر چو من ز آتش نیستی سوختم به جز عشق شمعی نیفروختم ز آتش خبر دادنم مشکل است قلم هر چه بنوشت درد دل است تو دود مرا سوز آتش ببین عبیر مرا نکهت خوش ببین

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.