شمارهٔ ۱۰۵
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
مشتاب یکدم ساربان کز گریه پایم در گل است
رحمی که این سرگشته را پا در گل و ره در دل است
من خود نخواهم شد ز جان هرگز به آسانی جدا
گر جان جدایی می کند کارم به غایت مشکل است
وقت رحیل آن ماه را گفتم که در محمل نشین
گر حمل بر جان می کنی شاید که آن هم محمل است
گه خیمه بر چشمم زند گاهی فرود آید به دل
منزل به منزل می رود وان مه که جانش منزل است
جانان سفر کرده ست و جان آهنگ رفتن می کند
نتوان به زورش داشتن چون او به جانان واصل است
هر منزلی کان مه رود از دل نخواهد شد برون
چون او محیط عشق شد هفت آسمان را سایل است
ناصر میان پا و سر فرقی مکن در راه او
عاشق ز سر سازد قدم گر در محبت کامل است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş