شمارهٔ ۱۰۴
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
مکن ملامت دردی کشان باده پرست
که جای عقل نباشد دماغ عاشق مست
حدیث هرزه واعظ کجا به گوش آرم
مرا که بیخودم از حرعه شراب الست
چه توبه بود که آوازه درفتد که فلان
درست کرد وفای قدیم و عهد شکست
به هر نیسم ز کوی تو بر نخواهم خاست
که بر در تو غبارم به آب دیده نشست
مرا ز طعنه دشمن چه غم که خاطر من
بلای عشق گزید از بلای خویش برست
خیال روی تو بود از درم درآمد دوش
تنم ز پای در آمد دلم برفت از دست
دل شکسته ناصر چه جای صحبت توست
به دیده جای تو سازم که جای آنت هست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş