شمارهٔ ۱۱
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
چون به کرشمه کژ کنی طرف کلاه خویش را
قبله عالمی کنی روی چو ماه خویش را
چرخ کلاه آفتاب از سر رشک بفکند
گر تو به چرخ بر زنی عکس کلاه خویش را
از پی آنکه تا مگر اسب تو پی بر او نهد
خاک در تو کرده ام روی چو کاه خویش را
شاه پری رخان تویی ما همه خیل عشق تو
هیچ غمی نمی خوری خیل و سپاه خویش را
میل به من نمی کنی چیست بگو گناه من
تا که به عذر بشکنم سد گناه خویش را
زلف سیاه تو مرا بی دل و بی قرار کرد
تاب چرا نمی دهی زلف سیاه خویش را
جور و جفا و سرکشی بس کنی و ستمگری
با تو اگر بیان کنم حال تباه خویش را
دیده خون فشان من هست گواه حال من
گر چه که خون بریختم بی تو گواه خویش را
هفت فلک بسوزد از سینه ناصر ای صنم
گر به فلگ بر آورد شعله آه خویش را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş