شمارهٔ ۱۲۳
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
صبحدم بر آستانش بیدلی خوش می گریست
کس نگفتش کز کجایی خون دل از بهر چیست
دهر چون گل می نشاند هر دمم در خاک و خون
خاک خواری بر سر من این چه عمرست این چه زیست
در شب هجران به شمعی صحبتم افتاده بود
گاه من بر شمع و گاهی شمع بر من میگریست
تا سرم بر جاست سرتاپا فدای نام توست
از سر سر درگذشتن سهل کاری سرسریست
کشت ناصر را کمان ابرویت از تیر چشم
کشته خود را تو باری هیچ می دانی که کیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş