شمارهٔ ۱۱۸
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
داد باد صبحدم با عاشقان پیغام دوست
برد آرامم به بوی زلف بی آرام دوست
خاک می گفتم شوم تا در قدمهایش روم
باز می گویم نشیند گرد بر اقدام دوست
بارها رفتم به خدمت بر درش بارم نداد
هر گدایی را نباشد دولت خدام دوست
دید چون گل غنچه او را کرد پیراهن قبا
پاره کرد اندام خود از غیرت اندام دوست
روزگاری با چنین زاری و درد و هجر و وصل
در گمان هرگز نبودم خاصه در ایام دوست
زینهار از ذره های خاک ره یاد آوری
گاه و بیگاه ای صبا گر بگذری بر بام دوست
واعظا پندم مده کز دست او خوردم شراب
باده آب زندگانی می شود در جام دوست
نام او وقت شهادت گو چو تیغم می زنی
تا اگر باری بمیرم جان دهم بر نام دوست
من بدین عشق از همه دنیا و عقبی فارغم
غیر دین عاشقان کفرست در اسلام دوست
مدعی چند از جفا تشویش گوشم می دهی
گوش من آسوده است از لذت دشنام دوست
کام ناصر بر نمی آید به کوشش از لبش
چند کام دشمنان بینم به رغم کام دوست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş