شمارهٔ ۱۳۰
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
خانه دیده من رهگذر دریایی ست
که شب و روز در او هندوی مردم زایی ست
روی ما آب روان و گل زردی دارد
به تفرج گذر ای دوست که خوش مأوایی ست
به چه رو ماه به روی تو برابر گردد و نیست
با لبت لؤلؤ اگر لاف زند لالایی ست
از لب لعل تو هر دلشده ای را سوزیست
وز سر زلف تو هر سلسه ای در پایی ست
رشک می آیدم از خاک گلستان که مدام
در کنارش ز گل و سرو سمن بالایی ست
ناصر از چشمه نوش تو به کامی نرسید
گر چه از وصف لبت طوطی شکرخایی ست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş