شمارهٔ ۱۴
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
ای چشم تو کشیده ابروی چون کمان را
تیری که می گشایی از ما طلب نشان را
آن دم که تیر غمزه بر بی دلان گشایی
مرغ از هوا در آید از بهر جان فشان را
من در میان جانت چون نی کمر ببستم
تا تو به قصد جانم بربسته ای میان را
از سیم آب دیده هر چشم من چو کانی است
با زلف تو به سودا بگشاده ام دکان را
تا چشم مست تو می نوشد ز خون جانم
چون جام بر کف دست بنهاد ه ایم جان را
باد صبا جهان شد از بند دام زلفت
ترسم به یک سر موی بندی همه جهان را
نام حیا برآورد باران که پیش رویت
از شرم می چکد خوی خورشید آسمان را
گر دشمنان چو سوسن تیغ زبان کشیدند
چون غنچه از شکایت من بسته ام دهان را
ناصر ز خون دشمن گردد جهان گلستان
گر همچو تیغ حیدر رخصت دهد زبان را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş