شمارهٔ ۱۴۰
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
من دگر دم نزنم گر چه دمم همدم نیست
خود مرا زهره که پیش تو بر آرم دم نیست
مردم دیده برون می کنم از خانه چشم
تا نبیند رخ خوب تو که او محرم نیست
دل سخت تو به هنگام جفا چون سنگ است
این قدر هست که در عهد و وفا محکم نیست
دی به زاری ز بتی مهر طلب کردم و گفت
طمع از ما مکن آن چیز که در عالم نیست
گفتم از درد تو شب تا به سحر می نالم
گفت می نال که این درد تو را مرهم نیست
چیست ایوان فلک خانه ماتم زدگان
همه را هست چنین یا دل ما خرم نیست
یک زمان بی می و معشوق نباشی ناصر
چون یقین نیست که در دولت شادی غم نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş