شمارهٔ ۱۶۵
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
چه عجب لطف مزاجست در آب و خاکت
که خرد می نتواند که کند ادراکت
ورق لاله بر اندام گل و شمشاد است
یا قبا بر تن گلگون و قد چالاکت
زان شدم کشته تیر تو که بینم خود را
غرق خون گشته و آویخته بر فتراکت
پاک بادا رخ نیکوی تو از چشم بدان
تا زیانی نکند دیده هر ناپاکت
جمله غمهای جهان از تو دلم دید و هنوز
من بر آنم که مبیناد کسی غمناکت
عاقبت چشم تو از خون دلم باک نداشت
آه از آن خونی بی عاقبت بی باکت
گر تو خاک در آن ماه ببوسی ناصر
گذرد مرتبه از دایره افلاکت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş