شمارهٔ ۱۷۹
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
از صبا گر در سر زلف تو چین خواهد فتاد
دل که در هندوستان گم شد به چین خواهد فتاد
گر نسیم بی نیازی خواهد از کویت وزید
آتشی در روزگار کفر و دین خواهد فتاد
گر خیالی از گل رویت فتد در صومعه
خار خاری در دل خلوت نشین خواهد فتاد
تا بمالد روی خود بر خاک کویت آفتاب
هر سحر از بام گردون بر زمین خواهد فتاد
تاختی اسب و نمودی رخ دل من مات شد
من چه دانستم که بازی این چنین خواهد فتاد
من یقین دانم که جز نام از میانت هیچ نیست
گر کمر بندی گمانی در یقین خواهد فتاد
این سخن آخر نشد ناصر هنوز و زین سخن
حسرتی در اولین و آخرین خواهد فتاد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş