شمارهٔ ۱۷۸
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
دلم را در زنخدانت ره افتاد
قدم از ره برون زد در چه افتاد
چو در مهتاب می رفتی خرامان
ز رویت تاب در روی مه افتاد
نخوردم میوه از نخل بلندت
دریغا دست عمرم کوته افتاد
تجلی کرد انوار جمالت
کز آن حیرت به جان آگه افتاد
چو لای نفی بر خود راند ناصر
همه اثبات در الاالله افتاد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş