شمارهٔ ۱۸۳
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
زنخدان تو گر این است صد یوسف به چاه افتد
نظر بر قدت اندازند خوبان را کلاه افتد
چو زلف توست بخت من از آن دایم پریشانست
ندانم در جهان کس را چنین بخت سیاه افتد
نیامد در برم قد تو باری خاک ره گردم
که روزی سایه بالای تو بر خاک راه افتد
اگر چشم تو ناحق ریخت خونم را به حل کردم
نیرزد کز چنین خون نازنینی در گناه افتد
من از ضعف وجود خود چو ذره تا پدیدارم
کجا خورشید تابان را به سوی من نگاه افتد
گر از دست تو در پایت فتادم سر مکش از من
عجب نبود اگر در زیر پای گل گیاه افتد
ز ناصر جان طلب کرد به صد جان منت است آری
ره آورد گدایان گر قبول پادشاه افتد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş