شمارهٔ ۱۸۲
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
گر پرتو خورشید رخت بر قمر افتد
مه ز بر قدمهای تو چون خاک در افتد
من ذره تاریکم و تو مهر منور
روشن شوم ار سوی من ات یک نظر افتد
چون لاله به خون غرق سر از خاک بر آرم
روزی اگرت بر سر خاکم گذر افتد
هر جای که ساقی تو شوی باده چه حاجت
هر کس که ببیند رخ تو بیخبر افتد
با تیغ مژه چشم تو هر جا که نهد روی
دلها چو سر زلف تو بر یکدگر افتد
چون پسته اگر لب بگشایی به تبسم
شور لب شیرین تو اندر شکر افتد
ناصر به ره عشق مرو تیز و بیندیش
کز تیزروی مرکب تازی به سر افتد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş