شمارهٔ ۱۸۷
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
چنان پر شد دل از دلبر که دل در بر نمی گنجد
وگر گنجد دل اندر بر در او دلبر نمی گنجد
اگر پروانه عشقی در آتش بال و پر می زن
که اینجا حضرت شمع است بال و پر نمی گنجد
ترا زحمت شد ای زاهد که بشکستی سبوی ما
که من زان باده سر مستم که در ساغر نمی گنجد
رو ای صوفی روبه فن به پای خم چه می کردی
که زیر پای پیل مست شیر نر نمی گنجد
مرا گویند یارانم ز سر بیرون کن این سودا
نمی دانند کاین سودا مرا در سر نمی گنجد
به روی زرد و آب دیده وصلش را طلب کردم
بگفت این کار تشریف است سیم و زر نمی گنجد
اگر بر کعبه وصلش طوافی می کنی ناصر
گذر از نفس خود کاین سگ به مسجد در نمی گنجد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş