شمارهٔ ۲۰۷
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
سیل خون جگرم از سر ما می گذرد
بر من خسته چه گویم که چه ها می گذرد
باد کو راه گذر بر سر کویت دارد
خبرش نیست که بر دام بلا می گذرد
ای طبیب من شوریده دل ریش مرا
چاره ای ساز که کارش ز دوا می گذرد
رفت عمرم به هوای رخت ای عمر عزیز
آه از این عمر که بر باد هوا می گذرد
از وفا روی نتابد دل ناصر به وفات
عمر آن است که در راه وفا می گذرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş