شمارهٔ ۲۱۲
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
گر چاره تقدیر به تدبیر توان کرد
قید دل دیوانه به زنجیر توان کرد
گویند به تقریر رسان حال و در این حال
حال دل سرگشته نه تقریر توان کرد
هر خواب پریشان که شب هجر تو دیدم
آن را به سر زلف تو تعبیر توان کرد
روزی بزنم دست و سر زلف تو گیرم
تا کی ز غمت ناله شبگیر توان کرد
رسم است که چشم از مژه سازد قلم مو
باشد که بر او نقش تو تحریر توان کرد
چون غنچه به تنگ آمدم از خرقه ازرق
تا چند در او زرق به تزویر توان کرد
ناصر اگر آن یار خطاپوش قدیم است
خود گوی که چندین همه تقصیر توان کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş