شمارهٔ ۲۲۵
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
بخت کو تا نظر لطف به کار اندازد
دست من گیرد و در گردن یار اندازد
وقت آن است که بحر کرمت موج زند
کشتی هستی ما را به کنار اندازد
پای بوس تو نیابم مگر آنگه که صبا
ببرد خاکم و در راهگذار اندازد
گشته ام کشته چشم تو که آن سخت کمان
به یکی تیر چو من صید هزار اندازد
غمزه اش بر دلم انداخت خدنگی و هنوز
نگران است دل من که دوبار اندازد
تا گل روی تو در خواب بینم هر شب
هجر تو بستر من بر سر خار اندازد
گفت ناصر به من آن دوست نینداخت نظر
دوست هر جا نظر خویش چه کار اندازد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş