شمارهٔ ۲۲۸
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
مرا تا آتش هجران آن شیرین لقا سوزد
وجودم هر شبی چون شمع از سر تا به پا سوزد
مرا دل در بلا افکند و می سوزد کنون از غم
چنین دل سوختن بهتر بود بگذار تا سوزد
چو اندیشم جدایی از وصال جانفزای او
تنم در آتش اندیشه هر عضوی جدا سوزد
دعایی بر فلک گفتم فرستم باز گویم
پر مرغان قدسی را نباید کان دعا سوزد
به هر دم در هوایی دیگرست این مرغ می ترسم
که آه آتشینم مرغ را در هوا سوزد
روم در باغ بی او از دم سرد و دل گرمم
کلاه لاله بر خاک اوفتد گل را قبا سوزد
حدیث سینه سوزان چراغ گور ناصر شد
سر خاک غریبان را کسی شمع از کجا سوزد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş