شمارهٔ ۲۳۲
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
گفتم که دمی بنشین تا فتنه نبرخیزد
گفتا نبود عاشق کز فتنه بپرهیزد
گفتم ز خم وحدت هر جام به هر رنگست
گفتا که محیط از موج صد نقش برانگیزد
گفتم که شوم عاقل وز عشق تو بگریزم
گفتا که مرد تشنه از آب چو بگریزد
گفتم که جفا کم کن تا سر نکشم از خط
گفتا که خم زلفم در گردنت آویزد
گفتم که رخت بنمای در خواب به مشتاقان
گفتا که دگر یک کس از خواب نبرخیزد
گفتم که به روی تو دارد نظری ناصر
گفتا که چرا از چشم خونابه نمی ریزد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş