شمارهٔ ۲۴
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
همه بر قد بلند تو بود همت ما
گر دهد دست زهی همت با رفعت ما
شب هجران بگذشت و سحر وصل رسید
پنج نوبت بزن ای بخت که شد نوبت ما
می کنم خدمت تو آنچه مرا دست دهد
چه کنم لایق قدرت نبود قدرت ما
شاهدان روی خود از سرخ و سپید آرایند
ما شهیدیم و ز خاکست و ز خون زینت ما
گوهر پاک نصیبم شده گرد آلوده
بی بصیرت نبود باخبر از قیمت ما
آفتابم نکشم منت کس یک ذره
پشت افلاک دوتا می شود از همت ما
به زیارتگه ناصر اگر آیی روزی
علم عشق ببینی به سر تربت ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş