شمارهٔ ۲۴۳
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
در پایش افکنم سر تا دردسر نباشد
با زلف او دهم دل تا دل دگر نباشد
روزی به یاد زلفش گر شب به روز آرم
باید که جز رخ او شب را سحر نباشد
هرکس که در ره او بنهاد پای چون شمع
آن به که پای دارد در بند سر نباشد
آن را که در دو عالم باشد نظر به قدش
همت بلند دارد کوته نظر نباشد
پر سوخته ای ز آتش پروانه هم ز پر شد
او را ز ابتدای خود آن به که پر نباشد
گفتم که در میانت دستی کمر توان بست
گفتا میان ما را تاب کمر نباشد
گفتم که بی خبر شد ناصر ز درد عشقش
گفتا که عاشقان را از خود خبر نباشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş