شمارهٔ ۲۵۹
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
گر اشارت می کنی چشم تو مردم می کشد
ور همی گویی که بخشیدم تکلم می کشد
در فراقت می کنم جان ور بیایی جان دهم
روز بدبختی گدایان را تنعم می کشد
لعل تو بر من تبسم کرد چون تیغم زدی
من ز تیغ تو نمی میرم تبسم می کشد
در خرامیدن مکن آلوده دامن را به خاک
گر چه تو پاکی ولی ما را توهم می کشد
حلقه زلف کژت را می برد مشاطه سر
آفرین بر دست او بادا که کژدم می کشد
کشته آن می فروشم من که بهر جرعه ای
صد هزاران مست را در پای هر خم می کشد
حال ناصر بین که می میرد به زاری بی سماع
ور به مطرب گوش می دارد ترنم می کشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş