شمارهٔ ۲۶۵
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
چشمت به خواب چون به سحرگه گشاده شد
صد فتنه را به جانب ما ره گشاده شد
گیسوی مشکبوی چو برداشتی ز روی
ابر سیاه رفت و رخ مه گشاده شد
بر بسته بودم از مژه سیلاب اشک را
خاشاک سست بود به ناگه گشاده شد
پوشیده بود چاه زنخدان تو به زلف
چندان نداشت رشته کوته گشاده شد
ناصر طناب عمر به زلف تو بسته بود
دل چون قدم نهاد سر چه گشاده شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş