شمارهٔ ۲۶۶
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
از رشک خنده تو دل غنچه پاره شد
این راز سرنهفته او آشکاره شد
در باغ دید شکل خرامیدن تو کبک
یک نک زد از کنار چمن کناره شد
از قطره عرق خط سبز تو آب یافت
بارید سیل و طفل گیا شیرخواره شد
چون بر سمند عزم نشستی تو گوییا
بر اسب باد سرو پیاده سواره شد
بشکفته بود لاله و ریحان هزار بیش
گل بر سر آمد از همه میر هزاره شد
هر چند آب گشت زره پوش از صبا
پیکان غنچه از زره او گذاره شد
از سبزه یافت روی زمین رنگ آسمان
شاخ درخت برج و شکوفه ستاره شد
سربسته بود غنچه که در شب صداع داشت
شبنم گلاب گشت و بر آن درد چاره شد
ناصر نوشت بر ورق گل حدیث تو
نرگس تمام دیده ز بهر نظاره شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş