شمارهٔ ۲۶۸
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
عقلی که زیرک می نمود از عشق تو دیوانه شد
از آشنا و خویش و کس یکبارگی بیگانه شد
درد تو هر سو رخنه ای می کرد در بنیاد دل
ویرانه کردش این زمان چون گنج در ویرانه شد
بگریزد از شکر مگس چون برفشاند آستین
در راه و رسم عاشقی ثابت قدم پروانه شد
از خان و مان آواره ام زین غم که دایم روز و شب
با مردم چشمم چرا نقش رخت همخانه شد
ای پند گو گفتم تو را افسون ما از غم مکن
می میرم از زاری کنون افسون تو افسانه شد
جانی ست ناصر را که او می دارد از جانان جدا
گر جان سبکباری کند جان بدهد و جانانه شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş