شمارهٔ ۲۶۹
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
از خیال خوبرویان چشم ما بتخانه شد
وز غم زنجیر مویان عقل ما دیوانه شد
هیچ می دانی چرا سرگشته گردد آفتاب
زانکه او بر گرد شمع روی تو پروانه شد
نقطه خال تو را تا خط مشکین دایره است
مور پنداری مگر مایل به سوی دانه شد
می شود از غم دل من همچو شانه صد شکاف
تا چرا سر رشته زلفت به دست شانه شد
من به مجنونی شدم مشهور در هر کشوری
تا به خوبی همچو لیلی حسن او افسانه شد
ز انتظار شمع رویت چشم من تاریک شد
بر امید گنج وصل تو دلم ویرانه شد
گر به عشق یار ناصر آشنایی می کنی
بایدت اول ز عقل خویشتن بیگانه شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş