شمارهٔ ۲۷۹
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
زبان اشک رنگینم سخن از دیده می راند
معمای ضمیر روشنم چون آب می خواند
کجا شبدیز زلف سرکشت را دیده دریابد
اگر چه اشک گلگون را در این ره گرم می راند
جنون اندر سر مجنون نخواهد جنبشی کردن
مگر لیلی ز زلف خویش زنجیری بجنباند
نقاب ابر می خواهد که روی مهر در پوشد
مزاج بحر می جوشد که دل از او بگرداند
هوا از رهگذار باد گردی داشت بر خاطر
به آب دیده می خواهد که گرد از راه بنشاند
رقیب از مهر می گوید که از یارت جدا سازم
به لطفت دارم امیدی که گوید لیک نتواند
دمی از روز وصل تو به عمر جاودان ندهم
تو خود داناتری دانی که ناصر این قدر داند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş