شمارهٔ ۲۷۸
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
هر دیده رخ خوب تو دیدن نتواند
هرکس سر زلف تو کشیدن نتواند
خسرو لب شیرین بگزد همچو شکر لیک
فرهاد جز از انگشت گزیدن نتواند
خون گشت دلم غنچه صفت از غم هجران
از ضعف ولی جامه دریدن نتواند
امروز که بر شربت وصل تو رسد دست
بیمار چنان شد که چشیدن نتواند
افغان من از پرده افلاک گذر کرد
در گوش تو ای ماه رسیدن نتواند
هر چند که دشمن ز زبان تیغ بلا ساخت
ما را ز تو ای دوست بریدن نتواند
بی همت عالی نتوان رفت ره عشق
بی پر به هوا مرغ پریدن نتواند
گلگون سرشکم ز پی ات گشت بسی رود
استاد کنون خشک و دویدن نتواند
در دام سر زلف تو مرغ دل ناصر
در عین هلاک است و تپیدن نتواند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş