شمارهٔ ۲۸۵
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
هرکس حکایتی ز جمالت شنیده اند
ور نه به دیده صورت رویت ندیده اند
چون رو به روی تو ننهادند از چه روی
عشاق را چو زلف تو سرها بریده اند
در جست و جوی قامت سرو تو عاشقان
بی پا و سر چو آب به هر سو دویده اند
پروانگان که در طلب شمع می پرند
پرها بسوختند و به همت پریده اند
آنان که تشنه لب شیرین تو شدند
فرهاد وار کوه و بیابان بریده اند
تا شکر وصال تو کی می رسد به کام
باری به نقد زهر جدایی چشیده اند
گلها که می دهند دل خویش را به باد
از باد صبح بوی وصالت شنیده اند
ناصر ز جان گذشت در این ره که صادقان
از جان گذشته اند و به جانان رسیده اند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş