شمارهٔ ۲۸۶
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
بهشت را سر کوی او نشان دادند
به یاد او همه حوران ز شوق جان دادند
کشید عقل به پرگار وهم دایره ای
چو شد تمام بدان نقطه دهان دادند
چو حرف عشق برین لوح بیست و نه آمد
الف که هیچ ندارد بدان میان دادند
دلم به روز ازل لاف عاشقی می زد
بلا و محنت و رنج و غمش از آن دادند
به آشکار بتان گر دلی ز ما بردند
هزار جان به عوض باز در نهان دادند
غرض حقایق اسرار سر وحدت بود
مرا که غوطه در این بحر بیکران دادند
چو گشت حلقه به گوش غلام او ناصر
به ملک عشق به سلطانیش نشان دادند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş