شمارهٔ ۲۸۸
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
در آن روزی که خوبان آفریدند
تو را بر جمله سلطان آفریدند
تو را دادند توقیع سعادت
پس آنگه روح انسان آفریدند
ملاحت در تو یکسر جمع کردند
پس آنگه ماه کتعان آفریدند
پری را جمله در خیل تو کردند
پس آنگاهی سلیمان آفریدند
چو شادروان حسنت می کشیدند
به دربانیت رضوان آفریدند
ز خاک پای تو گردی که بردند
وز آن گردون گردان آفریدند
ز رویت پرتوی بر آسمان شد
وز آن خورشید تابان آفریدند
سواری چون تو در میدان خوبی
نیامد تا که میدان آفریدند
به یاد چشم و زلفت همچو ناصر
مرا مست و پریشان آفریدند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş