شمارهٔ ۲۹۴
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
چشم تو از تیر مژه هر سو شکاری افکند
آن ترک در یک چشم زد کشته هزاری افکند
در حسرت آن کز تو ام تیری رسد جان می دهم
بر صید لاغر تیر خود کی شهسواری افکند
عشق تو کز وی جان من جام دمادم می دهد
ناخورده باده عقل را اندر خماری افکند
بر دیده ننهم پای تو کآزرده گردد از مژه
گل را روا نبود که کس بالای خاری افکند
از ششدر خواب عدم یابد خلاصی بخت من
یک کعبتین بر نام ما گر بختیاری افکند
من در دیار خود نی ام تا درد یارم در دل است
تا کی فراقم موکشان در هر دیاری افکند
باد صبا خاک مرا بر هر سر راهی فشان
او سایه خود را مگر بر رهگذاری افکند
یا رب فلک را همچو من در هجر یاری افکنی
تا چند او هر دم مرا در هجر یاری افکند
ناصر به یاد دوستان معمور دارد جان و دل
هر چند هجران رخت ها از هر دیاری افکند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş