شمارهٔ ۲۹۵
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
چه شد که یار به بالین ما گذر نکند
به چشم لطف به بیمار خود نظر نکند
صبا ز محنت شبهای ما خبر دارد
ز حال بیخبرانش چرا خبر نکند
مرا که چهره شمعی و خرقه عسلی است
چگونه سوز دل از جیب سر به در نکند
من از دهان تو راضی شدم به دشنامی
اگر مضایقه با ما بدین قدر نکند
کجا رسد به تو کی طی کند بساط زمین
کسی که یک قدم از خویشتن سفر نکند
کشد دراز چو زلفت حکایت ناصر
اگر به وصف دهان تو مختصر نکند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş