شمارهٔ ۲۹۹
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
ابر می گرید به زاری گل تبسم می کند
لاله ساغر می دهد بلبل ترنم می کند
صوت مطرب راه اسلام خلایق می زند
چشم ساقی غارت ایمان مردم می کند
شادمانیم از دم عشقش که هر دم بی حجاب
می درآید در دل و بر جان تقدم می کند
این مذلت بین که من مهجور و دایم چشم من
با خیالت دست درگردن تنعم می کند
رهنمای ساکنان قدس یعنی عقل کل
می رسد بر جوهر فرد تو ره گم می کند
بر درت خاک رهم اما براق همتم
نه سپهر و چار عنصر زیر یک سم می کند
زار می گریند بر احوال ناصر قدسیان
بس که هر شب در غم عشقت تظلم می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş