شمارهٔ ۳
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
ای چشم تو بر هم زده حال دل ما را
زلف تو بر آشفته من بی سر و پا را
آن چشم سیه دل که کمان دارد از ابرو
ترکی ست که پیوسته زند راه خطا را
زنجیر نهد طره تو آب روان را
در دام کشد گیسوی تو باد صبا را
ما گرد تو ای سرو چو آبیم که باشد
آسودگی از سایه اقبال تو ما را
ما از دهن تنگ بتان وعده شیرین
بسیار شندیم و ندیدیم وفا را
صد بار به حج رفتن حاجی نکند سود
یکبار همان به که رود راه صفا را
رفتن به در خانه خدا را نتوانیم
لطفی بکن و پیغام بر ای باد خدا را
ای خواجه تو دانی و هواخواهی سلطان
من معتقدم همت رندان گدا را
تا یار سوی خود بکشد همچو کمانم
روزی بنشانم به نشان تیر دعا را
ناصر چو خضر در ظلمات سر زلفش
از چاه زنخدان تو خورد آب بقا را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş