شمارهٔ ۳۰
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
بیا که شاه نشین است صدر سینه ما
ببین جواهر منظومه در خزینه ما
بر آب دیده گذر داشتم به روز وداع
به موج خون جگر غرق شد سفینه ما
شراب لعل تو داریم در زجاجه چشم
منور است به روی تو آبگینه ما
مرا وصال تو دی بود و هجر تو امروز
زهی خرابی امروز و ذوق دینه ما
ز مهر روی تو ناصر توقع آن دارد
که هیچ گاه نبندی کمر به کینه ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş