شمارهٔ ۳۰۹
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
اگر آن فتنه که برخاست به ما بنشیند
دیده در صورت او صورت معنی بیند
غنچه را چاک گریبان اگر از دل تنگی ست
به از آن نیست که دامن ز جهان برچیند
در شب هجر تو چون شمع به آب دیده
آتش دل بنشاندیم ولی ننشیند
تو درخت گل صدبرگی و از خوف رقیب
هیچ کس زهره ندارد که گلی برچیند
ناز او هست همه بهر نیاز ناصر
دوست آن نیست که برما دگری بگزیند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş